پرسه در مه
 
پرسه در مه
درباره وبلاگ


به وبلاگ من خوش آمدید
آخرین مطالب
آرشيو وبلاگ
نويسندگان
پنج شنبه 7 مهر 1390, :: 14:18 ::  نويسنده : ساغر

در تواضع یک سلام،

با غرور از احساس ،

بر سرراهت می ایستم؛

و تو ندیده از من میگذری،

هیچ چیزی توجهت را جلب نکرد ،

نه صدای طپشهای قلبم،

 نه شوق نگاهم ،

نه سرخی گلهای منتظر در دستانم ....

 

پنج شنبه 7 مهر 1390, :: 14:2 ::  نويسنده : ساغر

سرودن گاهی درد است،

 

گاهی پرواز؛

 

اگر نبض ترانه هایم را بگیری میفهمی به چه حالی سرودمشان،

 

وقتی بودم از غم هجرت تبدار،

 

یا که از شوق نگاهت سرمست؛

 

یا عاشقانه در حال پرواز؛

 

اما یک بیت همیشه آرام است،

 

همان شعر قشنگ چشمات

 

پنج شنبه 7 مهر 1390, :: 13:59 ::  نويسنده : ساغر

 

قدمهایم را برمیدارم

میروم

از کنار تمام روزها رد میشوم

و تمام خاطرات

به تو که میرسم میایستم

توان حرکتم نیست

غم نبودنت چقدر بزرگ است

وحس بودنت چقدر شگفت انگیز

میخواهم تاابد در همین نقطه بمانم

جایی که تو هستی و من و زندگی

کاش زمان همینجا متوقف بماند....

 

پنج شنبه 7 مهر 1390, :: 13:49 ::  نويسنده : ساغر
گفتی دوستت دارم
و من به خیابان رفتم.
فضای اتاق برای پرواز کافی نبود!

 

پنج شنبه 7 مهر 1390, :: 13:35 ::  نويسنده : ساغر

 

شايد روزی ...
دوباره در گذر زمان به يكديگر برسيم!
آنروز من اشتباه
گذشته را تكرار نخواهم كرد !
تو را از دست ميدهم
... اما غرورم را نه ...!

پنج شنبه 7 مهر 1390, :: 13:23 ::  نويسنده : ساغر

آنقــدر مرا سرد کرد ؛ از خودش .. از عشق .. کــه حالا بــه جای دلبستن ،‌ یخ بسته ام! آهای !!! روی احساسم پا نگذاریــد .. لیز می‌‌خوریــد .....

چهار شنبه 30 شهريور 1390, :: 19:52 ::  نويسنده : ساغر

تو رنج های مرا نمی شناسی
و خوابهایی
که در بیداری دیده ام
باران که می بارد
رگها یم بوی خاک می دهند
پرده را بکش
نمی خواهم کسی خوابهای مرا ببیند

شنبه 25 شهريور 1390, :: 11:53 ::  نويسنده : ساغر

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه



ادامه مطلب ...
جمعه 25 شهريور 1390, :: 11:25 ::  نويسنده : ساغر

 

 

 

 

 

 

 

 

عادت کرده ام

کوتاه بنویسم

کوتاه بخوانم

کوتاهحرف بزنم

کوتاه نفس بکشم

تازگی ها

دارم عادت می کنم

کوتاه زندگی کنم

یا شاید کوتاه بمیرم

نمی دانم

فقط عادت...
 

جمعه 25 شهريور 1390, :: 11:19 ::  نويسنده : ساغر

دیگر!
آدمی را دوست نمی‌دارم
می‌خواهم درخت باشم
پرندگان را
بیش‌تر دوست دارم

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد
پیوندهای روزانه
پيوندها


ورود اعضا:

نام:
وب:
پیام:
2+2

نظر شما درباره ی این وبلاگ چیست؟

خبرنامه وبلاگ:

برای ثبت نام در خبرنامه ایمیل خود را وارد نمایید




آمار وبلاگ:
 

بازدید امروز : 53
بازدید دیروز : 84
بازدید هفته : 294
بازدید ماه : 1531
بازدید کل : 15262
تعداد مطالب : 63
تعداد نظرات : 97
تعداد آنلاین : 2

ابزار وبلاگنویسان